
رابطه ی عاشقانه ای که به دل ماجرای قاچاق دختران به کشورهای حاشیه ی خلیج فارس می زند موضوع فیلم تازه محمدحسین مهدویان،لاتاری را تشکیل می دهد اما این تازه شروع ماجرا است.
در میان آثار مهدویان همیشه یک نکته هست که شاید در همه و یا خیلی از نقدها و تحسین ها چندان به آن توجهی نمی شود و آن جوان گرایی و توجه و اعتماد به نقش و اثر جوانان در همه ی ابعاد یک جامعه است. نمونه ی شناخته شده و امتحان پس داده ی آن در زمان جنگ بود که فرماندهان درخشان و نابغه اش همگی جوان بودند و مهدویان در آخرین روزهای زمستان و ایستاده در غبار به برخی از آنها به خوبی پرداخت. در ماجرای نیمروز اما از بستر جنگ به شهر می آییم و با شخصیت حامد رو به رو می شویم که وارد یک تیم عملیاتی مجرب شده تا در مهم ترین عملیات آن روزهای شهر و کشور شرکت کند. با وجود اینکه حامد بی اعتبارترین و کم تجربه ترین و در عین حال جوان ترین فرد گروه است اعضا با اعتمادشان به او اعتبار می بخشند و در نهایت از این امر به موفقیت و نتیجه هم می رسند.
در لاتاری به شکل دیگری این موضوع نمود پیدا کرده و داستان با شخصیت های جوانی که خواب و خیال های فراوانی دارند شروع می شود. جوانانی که خوابشان کابوس می شود و خیالشان رنگ می بازد و دستشان به هیچ کجا بند نیست. اینجاست که موسی، جوان دهه شصت وارد میدان می شود. او که تا پیش از این هم سعی کرده تا جایی در توانش است به امیرعلی کمک کند وقتی پای ناموس وطن به میان می آید تا هر جایی حاضر است برود. او درعین حال می داند رها کردن امیرعلی ها باعث از دست رفتنشان می شود اما برای هر قدم به امیرعلی اجازه ی انتخاب می دهد. موسی برای مشکل گشایی به نزد دوست اطلاعاتی و همرزم قدیمی اش که حالا لباس مامور اطلاعات به تن دارد می رود. اگر به هنگام گفتگوهای موسی و مرتضی اندکی هم شده یاد گفتگوی حاج کاظم و سلحشور آژانس شیشه ای بیافتیم عجیب نخواهد بود، با این تفاوت که این دو با هم رفاقت دارند و حتی با اینکه موسی به رفیق اطلاعاتی اش بابت مصلحت اندیشی می تازد در جایی به امیرعلی می گوید مرتضی در حال انجام وظیفه اش است. موسی به حاج کاظم بی شباهت نیست. در دهه هفتاد حاج کاظم برای همرزم و جوان آن زمان که تازه چند سالی از جنگ گذشته به فراموشی سپرده شده، به سیم آخر می زند و موسی برای جوان امروز که اگر رها شود هر بلایی سرش می آید.
موسی چیزی را به امیرعلی تحمیل نمی کند اما از راهنمایی او باز نمی ماند و تازه هر کجا که می بیند امیرعلی تصمیم خوبی گرفته است او را تحسین می کند. آنها راهی سفر می شوند تا هم از سرنوشت نوشین بیشتر بفهمند و هم باعث و بانی اتفاقی که برایش افتاده را پیدا و حقش را کف دستش بگذارند. در این میان یکی از نکات جالب باطل شدن لاتاری است،انگار امیرعلی و نوشین روی یک رویای از ابتدا باطل حساب کرده بودند و این خیال باطل در طول فیلم بازنمایی و با نطق ترامپ به پایان می رسد. در نهایت وقتی موسی و امیرعلی می خواهند اقدامی علیه سامی که در سرنوشت نوشین نقش مهمی داشته انجام دهند باز هم پای مرتضی مامور اطلاعات به میدان باز می شود تا بار دیگر با مصلحت اندیشی مانعشان باشد اما آنها مسیر خودشان را می روند. موسی اینجای داستان به واقع مثل حاج کاظم خودش را فدا کرده تا امیرعلی کمتر در خطر بیافتد و به نوعی هم از ناموس وطنش دفاع می کند و هم امیرعلی را نجات می دهد. نکته جالب اینجاست که مرتضای مصحلت اندیش با تمام مخالفت هایی که دارد نمی گذارد امیرعلی به دست سامی کشته شود و حتی اون نیز در لحظه ی آخر برای نجات جان امیرعلی دست به کار می شود. موسی قهرمان می شود تا امیرعلی ها قهرمان بودن و بزرگ شدن را یاد بگیرند و نجات پیدا کنند. از طرف دیگر فیلم به ما می گوید که اگر قبل از حادثه علاج صورت گیرد نه تنها امیرعلی ها بلکه نوشین ها هم نجات پیدا می کنند.
این از آن نوع پایان بندی هاست که سالهاست سینمای ما آن را از دست داده است و باعث شده ذائقه ی عده ای تنها به فیلم هایی عادت کرده باشند که سرتاسر شخصیت هایش توی سر خودشان می زنند و در آخر هم منفعل و مفلوک باقی مانده و دق می کنند! روراست باشیم سینمای ما پر شده از شخصیت های به درد نخور مفنگی که حال ندارند آب بینی خودشان را جمع کنند چه برسد به قهرمان بازی. فیلم هایی که انگار در حال گفتن اخبار حوادث هستند و هیچ کاری از پیش نمی برند. شخصیت های فیلم های مهدویان اما فعال هستند و اگر مصیبت به سرشان نازل شد زانوی غم بغل نمی کنند تا در نهایت از غصه جانشان در برود! آنها دست به کار می شوند و برای به نتیجه رسیدن تلاش می کنند و چه خوب که به نتیجه می رسند. لاتاری با تمام تلخی و اشکی که دارد ناامیدت نمی کند. نسل ما به این قهرمان گرایی ها نیاز دارد. اگر مهدویان این فیلم را برای نسل ما ساخته است چه خوب کرده موسایی را در دهه نود به ما هدیه می دهد که چون حاج کاظم برای جوانش سینه سپر می کند و حتی مرتضی ها را هم وادار به فعالیت می کند. اجتماعی های اکثرا بی خاصیت را حداقل دو دهه است که می سازند و باز هم خواهند ساخت. حتی اگر منتقدان و خیلی های دیگر بگویند این فیلم قد و بالایش اندازه ی سایر فیلم های مهدویان نیست بگذارید مای قهرمان ندیده کمی کیف کنیم. بگذارید آخر فیلم که می رسد با اینکه نمیدانیم سرنوشت موسی چه می شود مثل امیرعلی لبخند و حتی کف بزنیم

پ.ن: ترامپ بعد از اینکه فیلم لاتاری فیلمنامه اش نوشته شده و برای ساخت آن اقدام شده بود لاتاری را باطل کرد بنابراین نکته ای که در مورد نام فیلم گفتم قاعدتا بعدا به فیلمنامه اضافه شده است اما فکر می کنم در هر صورت نشون دادن این موضوع به فیلم کمک کرده و اصلا به همین خاطر به اون اضافه شده.
برچسب:
نویسنده: فاطمه عابدی